|
سلام به سلام چند ماهه یه سلام از راه دور...... خوبین دوستای گلم اگه بدونید چقدر دلم براتون تنگ شده.... دلم می خواست تا بر نگشتم هیچ آپی نذارم ولی خوب....
سلام دوستای گلم این آخرین آپم بود دارم میرم از این دیار سال خوبی رو براتون آرزو می کنم امید وارم سال ۸۸ با خوبی و خوشی آغاز کنین خدا حافظ
دارم میرم از این دیار سردو بی روح دارم میرم از پیش این آدمای بی وفاو درو دارم میرم تا شاید در دیاری دیگر آدمکی پیدا کنم که در سینه اش به جای سنگ قلبی باشد دارم میرم تا پیدا کنم کسی رو که تا قیامت روی قولش بمونه دارم میرمکه در گوشه ای دیگر امید از دست رفته ام را بیابم
توی این دنیای نامرد یه دختر نابینا وجود داشت که یه دوست پسر داشت یه روز پسره حاضر میشه چشماشو بده به دختره آخه چون دختره عشق پسره بود بعد ار مدتی دختره بینایی شو به دست میاره می بینه پسره نابیناست دختره می گه من تورو دوست ندارم آخه تو نابینایی پسره با لبخند به دختره می گه مواظب چشمام باش بعدش میره.... آخه چرا ؟؟؟؟ چرا ما آدما این قدر بی وفا شدیم؟؟؟ چرا به جای قلب توی سینه هامون سنگ؟؟؟ چرا دیگه هیچ کس کسی رو دوست نداره؟؟؟ چرااااااااااااااااا؟؟؟
امروز دلم گرفته بود از خونه زدم بیرون تا شاید یه کم از این حس بیام بیرون حسی که داره منو به مرز جنون می رسونه راه افتادم گوشیم زنگ خورد دوستم بود دوست که چه عرض کنم دوستی که فقط موقع خوشی ها دوستنو دورو بره آدم می چرخن اما موقع ای که می خوای تا باهاشون حرف بزنی و دردل کنی نیستن. کلمه ی دوست واسم خیلی غریب شده اون قدر غریب که نمی تونم معنی واسش پیدا کنم اشغالش کردمو بعدم خاموش حوصله هیچ کس و هیچ چیزو نداشتم انگار از زندگی سیر شدم هر چی فکر می کنم بعد از رفتنش دیگه دلیلی واسه نفس کشیدن پیدا نمی کنم دیگه امیدی برای فردا ندارم فقط منتظرم تا خدا منو ببره پیشش همون جوری که عشقمو همه ی امیدمو برد منم ببره ولی نمی دونم چرا هرچی به خدا می گم گوش نمی ده انگار یادش رفته که منم هستم توی این فکر ها بودم که دیدیم جلوی میعاد گاه همیشگی ام جایی که هر روز سر ساعت مقرر هر دوتامون میومدیم این جا چقدر اون روزا خوب بود یادش بخیر رفتم داخل همیشه عاشق اسم این پارک بود گلستان می گفت این جا مثل بهشته زیبا و آروم رفتم همون جایی بشینم که همیشه با هم می نشستیم ولی پر بود یه دختر پسر نشسته بودن داشتن می خندیدن یاد خنده های خودمون افتادم خندها یی که بعد از رفتنت برای لب هام بیگانه شد نشستم یاد اون روزا افتادم داشتم گریه می کردم که صدای یه دختر بچه منو به خودم اورد چقدر شیرین زبان بود گفت خاله ببخشید چرا داری گریه می کنی ما مانتو گم کردی خندیدم گفتم نه گلم من عشقوم گم کردم گفت خاله عشق دیگه چیه نتونستم جوابی بهش بدم یعنی اون می تونست بفهمه بهش گفتم وقتی بزرگ شدی می فهمی خندید گفت باشه خاله من دعا می کنم عشقتو پیدا کنی دیگه گریه نکن باشه خاله بعد رفت خدا یعنی میشه دعای این فرشته کوچولو براورده بشه او عشقم برگرده پیشم یعنی میشه یه باره دیگه ببینمش میشه خدا ..............
دیشب داشتم دفتر خاطراتمو برگ می زدم از تمام صفحه ها زود میگذشتم حوصله خوندنشونو نداشتم خودمم نمی دونستم دنبال چی می گردم تا این که چشمام بی اختیار به یه صفحه خیره شد نتونستم ازش بگذرم نگاه کردم پایین صفحه نوشته بود عاشقی از سرزمین مجنون آره خودش بود این نوشته عشقم برای من بود چقدر دل تنگش بودم یاد اون روز افتادم که قرار بود دفتر خاطره هارو بهم بر گردونیم قرار بود هر کدوم نوشته ای برای خاطره بنویسیم ولی من که نمی دونستم آخه واسه چی باید خاطره بنویسم چیزی ننوشتم فقط مثل بچه های ۵ -۴ ساله با هر مداد رنگی خطی نا منظم کشیدمو آخر صفحه نوشتم دوست دارم وقتی دفتر بهش دادم با ذوق شروع به برگ زدن کرد وقتی رسید به اون صفحه تعجب کرد نگاهی به من کرد گفت چرا چیزی ننوشتی جای نوشتن دفترو دادی به بچه تا خط خطی کنه خندیدمو گفتم نه این هنر خودمه مثل همیشه خنده ای بلند کردوگفت آفرین نابغه تو این قدر هنر مند بودی و من نمی دونستم بعد هر دو با هم خندیدیم .... وقتی دفتر خاطرمو ازش گرفتم تا ببینم اون چی نوشته جا خوردم چون اون قدر نوشته بود که جای خالی به چشم نمی خورد چه قدرم زیبا نوشته بود نگاهی بهش کردمو گفتم ای بابا بی کاری ها چرا بی خودی خودتو خسته کردی آخه من که نمیفهمم منو تو که قراره برای همیشه با هم باشیم پس خاطره واسه چی.... خاطره ماله کسی که از هم دورن یا قرار نیست برای همیشه پیش هم باشن نه منو تو به چشمام خیره شد دستمو گرفت چقدر دستاش گرم بود هنوزگرماشو حس می کنم گفت ببین عزیزم خاطره یاد گار آدماست این خاطره هاست که باقی می مونه شاید منو تو یه روزی از هم دور شدیم اون موقع قدر شو می فهمی ناراحت شدم اخمامو تو هم کردمو گفتم منو تو هیچ وقت از هم دور نمی شیم هر جا بری منم میام چشمکی زدو گفت اون دنیا که نمی تونی باهام بیایی خنده ای تلخ کردمو گفتم دیونه شدی این حرفا چیه...دیگه این حرفو نزن.... اون روز گذشت من معنی حرفشو نفهمیدم ولی الان که نیست تازه فهمیدم که خاطره چقدر با ارزش..................
خسته شدم نمی دونم این چه خوابی بود که روزگار واسمون دید آخه چرا تو باید بری و من بمونم تو حسرتت این چه سر نوشتی بود که دیدنت بشه برام یه آرزوی محال خسته شدم از این همه انتظار از این همه حسرت ای خدا تو بگو چیکار کنم با این قلبه شکسته....
جدایی... نمی دانی چه شوری در سرم بود نمی دانی چه شوقی در پرم بود نمی دانی از چه بودم آن زمان ها کجا روز جدایی باورم بود...
ای ... تو رو دوست دارم ولی نمی دونم چرا؟ شاید ای طبیعت ساده و بی آلایش من حدو مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد ولی سخت در این فکرم که چه کسی منو دوست داره؟ ای شقایق زنده گی ام ای تنها ستاره آسمان قلبم ای زیبا ترین محبت من ای بهانه خواب شبهایم ای تنها نیاز زنده بودنم ای آغاز روز بودنم ای نیمه پنهان من و تو ای معشوقه من تو را با تمام وجود دوست دارم و می پرستم
دیگه کسی نیست دیگه کسی نیست که اشکامو پاک کنه شبا که قصه دارم کی روی موها دست بکشه دیگه کسی نیست تا باهاش پاییز روی برگ های زرد و خشک راه برم وقتی که دلگیرم به کی حرفامو بزنم وقتی تو نیستی سرمو روی شونه های کی بذارم با کی از بدی و بی وفایی آدما بگم با کی زیر بارون قدم بزنم توی آغوش کی گریه کنم و از دلتنگی هام بگم دیگه کسی نیست دستمو بگیره دیگه کسی نیست شبا توی گوشم زمزمه کنه دوستم داره دیگه کسی نیست برام از آسمون ستاره بچینه دیگه کسی نیست تا با صدای زنگ و اس ام اس هاش از خواب بیدار بشم دیگه کیسی نیست تا بهش بگم دوست دارم...
دیروز دیروز کلاس بودم به استادم گفتم که می خوام آهنگی که دوست دارم بزنم استاد خندیدو گفت خیلی زود غیر ممکن الان نمی تونی ولی من خواهش کردم که گوش بده شروع کردم همون آهنگی و می نواختم که تو برای من می زدی چقدر این آهنگ و دوست داشتی یادته بهم اسرار می کردی که برم کلاس موسیقی ولی من همیشه می گفتم من از نواختن خوشم نمیاد دوست دارم فقط شنونده باشم اخماتو بهم گره می کردی و لپمو می کشیدی و می گفتی تنبلی تنبل بعد هر دومون با هم می خندیدم ولی گلم الان دارم میرم کلاس الان دارم همون آهنگی می نوازم که برای من می نواختی یعنی میشه به اون زمان برگردم داشتم اشک می ریختم انگار اختیار چشمهامو از دست داده بودم آهنگ تموم شد به استاد نگاه کردم اونقدر تعجب کرده بود که قیا فه اش شبیه علامت تعجب شده بود می گفت غیر ممکن مگه میشه امکان نداره ولی اون نمی دونست قدرت عشق باعث میشه هر چیزی ممکن بشه... از کلاس بیرون اومدم به راه افتادم نمی دونستم کجا دارم میرم بی هدف قدم بر می داشتم و فقط اشک می ریختم وقتی به خودم اومدم دیدم بالای سر مزارتم چقدر دلم برات تنگ شده کاش الان اینجا بودی کاش پیشم بودی و دستامو می گرفتی مثل همیشه با اون چشم های عسلیت به چشمهام خیره می شدی بهم می گفتی دوستم داری ولی افسوس که...
عشق عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی نخستین شب تا سحر عشق یعنی چشم به راه محبوب گم شده عشق یعنی شکستن تلخ غرور عشق یعنی تنها شدن در خیال سرد عشق یعنی بی همدمو هم یار شدن عشق یعنی ناله های جانسوز شبانه عشق یعنی در حسرت معشوق سوختن
دل نوشته یادش بخیر اون روز هاکه هر روز توی مسیر همدیگه رو می دیدیم و از کنار هم عبور می کردیم ما اول فقط برای هم دو تا عابر معمولی بودیم ولی بعد از مدتی دیگه برای هم غریبه نبودیم به بودن هم عادت کرده بودیم دقیقا هر روز رو به روی اون درخت کاج بهم می رسیدیم ولی فقط چند لحظه نگاهمون بهم گره می خورد برق خاصی توی اون چشم های عسلیش بود انگار می خواست چیزی بگه ولی همیشه سکوت می کرد و می گذشت... ولی اون روز برای اولین بار سکوتش و شکست وقتی مثل همیشه از کنار هم عبور کردیم ازم خواست که نرم گفت صبر کن ایستادم جلو اومد قلبم تند تند می تپید سرم و پایین انداختم به زمین خیره شدم بدون مقدمه بهم گفت حاضری همسفر من باشی تا آخر دنیا؟ گفتم آخر دنیا کجاست:گفت زمانی که دیگه قلبم برای تو نزنه سرمو بالا اوردم نگاه گله مندی بهش کردم لبخند تلخی زدو در جواب نگاه من گفت: مرگ.قلبم لرزید توی دلم دعا کردم هیچ وقت به آخر دنیا نرسیم دوباره سوال کرد حاضری لیلی من بشی منو به عنوان مجنون قبول می کنی؟ همسفر من میشی؟سکوت کردم به راه افتادم پشت سرم فریا زد منتظرت می مونم حتی تا آخر دنیا. رفتم ولی نتونستم فرا موشش کنم نتونستم دنیا رو بدون اون تصور کنم پس همسفرش شدم ما شدیم لیلی و مجنون قول دادیم تا آخر دنیاا هم باشیم ولی من نمی دونستم آخر دنیا اینقدر نزدیکه...
روز عشق و تبریک میگم به همه ی عاشقان
آیا کسی مرا... ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید ای واژه های تلخ تنهایی/ای عابران خسته سر نوشت ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین آیا کسی مرا در خاطرات اشکهایم می شناسد؟ آیا عابران کوچه های غم فقط برای یک لحظه کنر پنجره راز هایم می نشینند تا قصه قصر ماتم را باز گویم با شما هستم ای آدم های شیشه ای آیا گام های دیروز کودکی ام را با شادی به من باز می گردانید با شما هایم ای اسطوره های قصر ماتم
نامه... دلم خیلی برای صدات دست های گرمت نگاهت خندهات تنگ شده بود دارم دیونه میشم تصمیم گرفتم نامه بنویسم تا بهت بگم چقدر دلتنگتم بگم چقدر به بودنت نیاز دارم بهت بگم که بعد از رفتن تو خیلی تنها شدم دیگه هیچ چیز واسم معنی نداره منم مردم یه مرده متحرک که فقط نفس می کشه برات می نویسم تا بهت بگم که بعد از رفتن تو من .... اگه بدونی چی کشیدم درد بی کسی و تنهایی خیلی بد نامه رو نوشتم گذاشتم توی پاکت ولی به کدوم آدرس پست کنم به چه نشونی ای خدا آخه چرا؟؟؟ دیگه طاقت ندارم چرا عشقمو ازم گرفتی...
آن گاه... آن گاه که غرور کسی را در هم می شکنی آن گاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی آن گاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آن گاه که بندهای را نادیده می نگاری آن گاه که حتی گوشت را می بندی که صدای خورد شدن غرورش را نشنوی آن گاه که خدا را می بینی و بنده اش را نادیده می گیری می خواهم بدانم دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی
یه روزی... اگر یه روزی یکی بهت گفت دوست دارم سعی نکن بهش بگی دوستت دارم اگرگفت عاشقتم سعی نکن عاشقش باشی اگر گفت تو همهی زندگی منی سعی نکن همهی زندگیش باشی چون یه روزی میاد بهت می گه ازت متنفرم اون موقع تو نمی تونی ازش متنفر باشی
دگر چه می خواهی... مرا ز چشمت افکندی دگر چه می خواهی به دیگران دل می بندی دگر چه می خواهی زعشق یار دگر سخن مگو با من تو کز غم من خرسندی دگر چه می خواهی به عشقت ای گل دلبستم دگر چه می خواهی من از تو پیمان بشکستن دگر چه می خواهی کنون که از پا افتادم در این سرای غم بیا بگیر ای مه دستم دگر چه می خواهی
جاده دلتنگی دارم می رم که با همه چیز خداحافظی کنم.دارم میرم تا از این دنیا با تمام نیرنگ ها بدی ها و پستی ها فرار کنم در راهی هست که از انتهایش خبر ندارم هر چی پیش میروم بیشتر رنج می برم از همه چیز دل بریدم در انتظار لحظه ها رو سپری می کنم دیگه حتی امتادن برگ درخت هام منو ناراحت نمی کنه دلم از سنگ شده وجودم سرد سرد فقط برای خاک زنده ام من با زندگی لج کردم زندگی هم به من می خنده حاضر نبودم ببینم توی زندگی شکست خوردم تمام اشک ها وحرف هامو پشت غرورم پنهان کردم نمی خوام کخ کسی برای من گریه کنه دیگه راهی واسه برگشت وجود نداره افسوس که برگ ۱اییزی همه چیز رو از من گرفت و من تنها شدم دلم می خواد فریاد بکشم و انتقام بگیرم... |
درباره من![]()
سلام خوش اومدید دوستان گلم من ساغرم 19 سالمه دخترکی تنها که می خواد دل نوشته هاشو بنویسه از اینکه به کلبه من اومدید ممنونم نظر یادتون نره
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالب88/09/05 - 88/09/2188/06/08 - 88/06/14 87/12/22 - 87/12/30 87/12/05 - 87/12/21 87/12/08 - 87/12/14 87/12/01 - 87/12/07 87/11/22 - 87/11/30 87/11/05 - 87/11/21 پیوندها
دیگه دیدنم محاله
|